من نگویم صبورم من به تنگ آمده ام از همه چیز من فقط می گویم به دنبال فضایی می گردم که به تنهایی بگریم و فریاد بلندی بکشم "که صدایم به آسمان هم برسد 
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:27 توسط تنها |
پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخته کشید .خط اولی به دومی گفت ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم . دومی قلبش تپید و لرزان گفت بهترین زندگی !!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند. و بچه ها همه با هم تکرار کردند دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر آنکه یکی از آنها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند 
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:30 توسط تنها |
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش ****************** می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه ******************* می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ************************************* ناله می لرزد..می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من ******************** بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید *********************************** عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل 
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 15:55 توسط تنها |

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:39 توسط تنها |
شاگردی از استادش پرسید : "عشق چیست ؟ " استاد در جواب گفت : " به گندمزار برو و پر خوشه تریتن شاخه را بیاور . اما درهنگام عبور از گندم زار ، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ؟ " شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید : " چه آورده ای ؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد : " هیچ ! هر چه جلو می رفتم ، خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین ، تا انتهای گندمزار رفتم . " استاد گفت : " عشق یعنی همین !"
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:2 توسط تنها |

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:35 توسط تنها |
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:4 توسط تنها |
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه!!! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:51 توسط تنها |
قلبم برای تو کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی ای سربه هوای من از صمیم قلب دعا می کنم تمامی عشقهای پاک تا ابد زنده بمونن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:57 توسط تنها |
بنال اي ني كه من غم دارم امشب نه داسوز و نه همدم دارم امشب دلم زخم است از دست غم يار هم از غم چشم مرحم دارم امشب همه چيزم زيادي مي كند ، حيف كه يار از اين ميان كم دارم امشب تا عطري آمد از در گفتم اي دل همه عيشي فراهم دارم امشب ندانستم كه بوم شام غمگين به بام روز خرم دارم امشب برفت وكوره ام در سينه افروخت ببين اه دمادم دارم امشب به دل جشن وعروسي وعده كردم ندانستم كه ماتم دارم امشب در امد يار و گفتم دم گرفتيم دمم رفت وهمه غم دارم امشب به اميدي كه، گل تا صبحدم هست به مژگان اشك شبنم دارم امشب غم دل با كه گويم شهريارا كه محرومش ز محرم دارم امشب 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:16 توسط تنها |
| ||||||